در
کتاب «چرا ملتها ناکام میشوند؟» -Why Nations Fail- عاصماغلو و
رابیسنون خلاصهای از تحقیقات اخیرشان را به زبانی غیرفنی ارائه میدهند.
انگیزه اصلی کتاب توضیح تفاوت بسیار زیاد درآمدی بین کشورهای توسعهیافته
با دیگر کشورها است. از این دریچه، سؤال این است که چرا برخی ملتها موفق
شدهاند به سطح بالایی از استانداردهای زندگی دست یابند درحالیکه برخی
دیگر در این راه (شاید بارها) ناکام شدهاند.
در کتاب «چرا ملتها ناکام میشوند؟»
-Why Nations Fail- عاصماغلو و رابیسنون خلاصهای از تحقیقات اخیرشان را
به زبانی غیرفنی ارائه میدهند. انگیزه اصلی کتاب توضیح تفاوت بسیار
زیاد درآمدی بین کشورهای توسعهیافته با دیگر کشورها است. از این دریچه،
سؤال این است که چرا برخی ملتها موفق شدهاند به سطح بالایی از
استانداردهای زندگی دست یابند درحالیکه برخی دیگر در این راه (شاید
بارها) ناکام شدهاند.
کتاب با این مثل آغاز میشود:
نوگالس (Nogales) شهری است که زمانی در تاریخ دوپاره شده و قسمتی از آن
در آریزونای آمریکا (نوگالس در سنتاکروز) و قسمت دیگرش در مکزیک واقع شده
است (نوگالس-سورنا). نوگالس در سنتاکروز شهری است که مردم آن درآمد
بالایی دارند و از نظامهای پیشرفته و مناسب آموزش و بهداشت بهرهمند
هستند. در مقابل درآمد سرانه مردم در نوگالس-سورنا یکسوم همشهریهای
سابقشان در آمریکاست؛ در آنجا مردم تحصیلات کمی دارند، نرخ مرگ و میر
نوزادان بالاست و وضع راهها و زیرساختها و خدمات حقوقی و امنیتی هیچ
تعریفی ندارند. چه چیز دلیل این تفاوتهای فاحش است؟ اگر نگاه کنید وضع
جغرافیایی هر دوی این شهرها یکسان است، نوع آداب و رسوم و در مجموع آنچه
به آن فرهنگ میگویند یکسان است، و نیاکان مردم هر دو شهر دقیقا افراد
یکسانی با نژاد یکسانی بودهاند. آنچه بدیهی است مرزی است که این دو شهر
را از یکدیگر جدا کرده و یکی را در آمریکا و دیگری را در مکزیک قرار داده
است. اما چه سیری طی شده تا آمریکا تا این حد نسبت به مکزیک پیشرفتهتر
باشد؟
بخش زیادی از کتاب به تحقیق در
سیر تاریخی تمدنهای امروز میپردازد. برای مثال در تعمیم مثال مربوط به
شهر نوگالس، میتوانیم سیر شکلگیری تمدنهای امروزی در قاره آمریکا را
بررسی کنیم. در قرن شانزدهم میلادی، غنیترین بخش قاره امروزی آمریکا
بهلحاظ معادن و تمدن، قسمتهای مرکزی و جنوبی آن بوده است. اسپانیا که در
آن زمان قدرت اول اروپا بوده زودتر از همه به استعمار این تمدنهای کهن
میپردازد. نویسندگان کتاب نشان میدهند که چگونه در این تمدنهای کهن، یک
فرد به عنوان رییس و شاه سرزمین ثروت و قدرت را بهطور متمرکز در اختیار
داشته است. راهکار اسپانیاییها برای استعمار این تمدنها این بوده که
قدرت را از این فرد میگرفتهاند و تحت نظامهای عجیب و غریب
استثمارگرانه، مردم این مناطق را به کارهای سخت مثل کار در معادن طلا و
نقره وامیداشتهاند. آنها موفق میشوند که ساختاری بوجود بیاورند که یک
یا چند فرد در رأس هرم قدرت قرار گرفته و از طریق استثمار دیگران به کسب
ثروت میپردازد، نظامی از قدرت که البته شبیه به نظام تمدنهای کهن این
مناطق بوده است. در مقابل، کرانه غربی ایالات متحده امروزی تنها سهمی
میشود که انگلیسیها نصیب میبرند. آنها ابتدا سعی میکنند به شیوه
اسپانیاییها مردم بومی را تحت سیطره خود در بیاورند اما با قبایلی آزاد و
غیرمتحد روبرو میشوند. سرمای هوا تعداد زیادی از آنها را میکشد، معادن
طلا و نقره پیدا نمیکنند و چیزی برای استثمار پیدا نمیکنند جز
زمینهای آزاد. از همان ابتدا ساختارهای اقتصادی و سیاسی کاملا متفاوتی
در آمریکای شمالی و آمریکای موسوم به لاتین پدید میآید و در ادامه نیز
در مسیری واگرا از هم دور میشود.
در جای جای کتاب، نویسندگان دو
مفهوم کلیدی را معرفی میکنند و میپروانند: نهادهای اقتصادی و نهادهای
سیاسی. نهادهای اقتصادی به انگیزههای افراد برای فعالیتهای اقتصادی شکل
میدهند: انگیزه برای تحصیل، پسانداز، سرمایهگذاری و نوآوری. آیا نامه
جیمز وات -مخترع ماشین بخار- به پدرش را دیدهاید؟ در این نامه که به
قرن هجدهم برمیگردد او به پدرش مینویسد که مجلس بریتانیا در حال تصویب
قانونی است که به موجب آن حق بهرهمندی از سود حاصل از اختراعش تا 25 سال
برای او محفوظ خواهد بود. اینگونه از نهاد اقتصادی یعنی اینکه حتی اگر
یک فرد عادی دارایی مادی یا معنوی کسب کرده، حق و حقوقش محفوظ خواهد بود.
این انگیزه میدهد برای تحصیل و تحقیق، برای سرمایهگذاری و پسانداز،
برای ایجاد و توسعه کسب و کار. در مقابل، مثلا اگر به تاریخ ایران نگاه
کنید بسیار است مثالهایی از اینکه چگونه یک فرد عادی یا یک فرد ممتاز و
مشهور، محصول کشاورزیش یا ملک و اموالش توسط حکومت یا افراد وابسته به
یغما رفته است. این نوع دیگری از نهاد اقتصادی است که نظام انگیزشی
متفاوتی ایجاد میکند. در نتیجه میتوان تحلیل کرد که چگونه نوعی از
نهادهای اقتصادی موجب توسعه اقتصادی و نوع دیگری از نهادهای اقتصادی
موجب ناپایداری و عدم پیشرفت میشوند.
حال، سؤال اینجاست که چرا یک
جامعه، خود نهادهای اقتصادیای را انتخاب میکند که مخل پیشرفت آن جامعه
است؟ ادعای اصلی عاصماغلو و رابینسون این است که گرچه نهادهای اقتصادی
نقش اساسی در بهرهمندی یا فقر در یک جامعه دارند، اما این نهادهای سیاسی
هستند که تعیین میکنند یک ملت چه نهادهای اقتصادی خواهد داشت. در واقع
به شکل پیچیدهتری، تعامل و کیفیت رابطه نهادهای اقتصادی و نهادهای
سیاسی است که به کامیابی یا ناکامی ملل منجر میشود.
اگر یک قدم به عقب برداریم،
نویسندگان توضیح میدهند که سه نظریه در پاسخ به سؤال درباره نابرابری شدید
درآمدی بین کشورها وجود دارد. نخست توضیح بر اساس تفاوتهای جغرافیایی
(آفریقا فقیر است چون شرایط مناسب کشاورزی نداشته)؛ دوم بر اساس تفاوتهای
فرهنگی (ژاپنیها سختکوش هستند)؛ سوم بر اساس نظریه جهل (ignorance) که
میگوید ما پیشرفت نکردهایم چون دانش کافی نداشتهایم که چه سیاستگزاری
کشور را مرفه میکند. آنها مثالهای زیادی در نقض دو نظریه اول (جغرافیا
و فرهنگ) میآورند، مثالهایی شبیه به مثال شهر نوگالس که اشاره به آن
رفت. از همه مهمتر اما شاید اینکه آنها نظریه سوم را نیز رد میکنند.
این نظریه عمدتا از طرف اقتصاددانها حمایت میشده و میشود. مثلا با
همین هدف (یعنی کمک به سیاستگزاریهای درست در کشورهای کمترتوسعهیافته)
فعالیتهای مؤسساتی مثل بانک جهانی تعریف شده است. اینکه چرا عاصماغلو و
رابینسون این نظریه را مردود میدانند به این برمیگردد که پیشرفت و
توسعهی یک جامعه را در گرو پیدا شدن نوع خاصی از نهادهای اقتصادی و
نهادهای سیاسی میدانند.
طبق تعریف، چه نهادهای سیاسی و
چه نهادهای اقتصادی به دو گروه (یا به سمت دو سر یک طیف) تقسیم میشوند:
یکی نهادهای همهشمول (inclusive) و دیگری نهادهای استخراجی
(extractive). نهادهای همهشمول اقتصادی از حقوق مالکیت حفاظت میکنند،
نظام حقوقی بیطرفی دارند، خدمات و کالاهای عمومی ارائه میدهند که اجازه
میدهد مردم انواع مبادلات و قراردادها داشته باشند، همچنین بهجای
موانع ورود برای کسب و کار، اجازه میدهند که مردم شغل و کسبوکارشان را
انتخاب کنند. در مقابل، نهادهای (اقتصادیِ) استخراجی قرار دارند که طراحی
شدهاند برای استخراج درآمد و ثروت از گروه بزرگی از مردم به نفع یک
گروه کوچک. به لحاظ بعد سیاسی، بنا به تعریف، سیاست فرآیندی است که با آن
قانون و قدرت حکمفرما در یک جامعه مشخص میشود. نهادهای سیاسیای که از
قدرت مرکزی برخوردارند و تکثرگرا هستند، همهشمول نامیده میشوند و اگر
هر یک از این دو شرط نقض شود، نهاد سیاسی نهادی استخراجی محسوب میشود.
مثلا نهاد سیاسی چین استخراجی است چون گرچه قدرت مرکزی بالایی دارد اما
تکثرگرا نیست. یا قدرت در برخی کشورهای آفریقا پخش و متکثر است اما هیچ
قدرت مرکزی وجود ندارد و جامعه در نوعی هرج و مرج اداره میشود. این
کشورها نیز بنا به تعریف نهاد سیاسی استخراجی دارند.
رویهمرفته، بین نهاد سیاسی
همهشمول و نهاد اقتصادی همهشمول، و همچنین بین نهاد سیاسی استخراجی و
نهاد اقتصادی استخراجی همافزایی (synergy) وجود دارد. مثلا نهادهای
اقتصادی همهشمول که در آن افراد متنوع بهرهمند از ثروت و انواع کسبوکار
هستند با نهادهای سیاسی همهشمول که تکثرگرا و در ارائه خدمات عمومی قوی
هستند، حمایت میشوند. اما همچنین ضرورتی ندارد که مثلا نهاد سیاسی
همهشمول با نهاد اقتصادی همهشمول جمع شود. برای نمونه چین نهادهای
اقتصادی نسبتا همهشمولی دارد درحالیکه نهاد سیاسی آن همهشمول نیست.
حال، چرا برخی ملتها نهادهای
همهشمول را انتخاب نمیکنند؟ کتاب پر است از مثالها و شواهدی از
آفریقا (مثلا کنگو)، تاریخ بریتانیا و اروپا، چین، برزیل، کره شمالی و
جنوبی و موارد دیگر. ادعای نویسندگان کتاب این است که حاکمان بسیاری از
ملتها در پیشرفت ملتشان کمکی نمیکنند نه چون نمیدانند که چه
سیاستگزاری مفید است بلکه دقیقا چون میفهمند که توسعه آن ملت به سمت
نهادهای همهشمول اقتصادی و سیاسی باعث میشود که توزیع درآمد و قدرت
سیاسی در جامعه متکثر شود و به تضعیف موقعیت سیاسی و اقتصادی آنها
بینجامد. در نتیجه در مقابل هر حرکتی به سمت نهادهای همهشمول میایستند.
سؤال دیگر این است که چرا
علیرغم تضاد منافعی که تغییر نهادهای استخراجی به نهادهای همهشمول
ایجاد میکنند برخی جوامع موفق میشوند چنان تغییراتی را محقق کنند؟ پاسخ
به این سؤال بعد دیگری از تحلیل نویسندگان را در برمیگیرد و آن مسأله
تاریخ و در واقع برایند اتفاقات تاریخی در گذرگاههای تاریخ است. مثالی
که آنها از تاریخ قرن شانزدهم و هفدهم اروپا میآورند در نوع خود جالب
است: در قرن شانزدهم فیلیپ دوم، پادشاه اسپانیا، که قویترین قدرت اروپا
محسوب میشده در برابر بریتانیا که به علت تجارت در اقیانوس اطلس رقیب
سودآوری اسپانیاییها شده بوده، تصمیم میگیرد به بریتانیا حمله کند. هر
کسی پیشبینی میکرده که قوه قهار اسپانیا با غلبه بر نیروی بریتانیا
قدرت بلامنازع اروپا و حاکم اقیانوس اطلس شود. اما از قضای تاریخ،
بریتانیا موفق میشود نیروی دریایی اسپانیا را مغلوب کند. از این پس
درهای تجارت از طریق اقیانوس اطلس به نحو برابرتری به روی تاجران انگلیسی
باز میشود. در تمام این دوران ملکه انگلستان به لحاظ نظامی و مالی
وابستگی زیادی به این تاجران موفق پیدا میکند و اینکه چگونه انگلیس (نه
فرانسه یا اسپانیا) اولین جایی بوده که تشکیل مجلس داده کاملا در ارتباط
با قدرت این تاجران و تضاد منافع آنها با پادشاهی مطلقه بریتانیا بوده
است. شبیه به این مثال در مورد طاعون سیاه در سال 1347 میلادی و تبعات
آن بر نظام اقتصادی و سیاسی در جوامع اروپایی که موجب تفاوت بین اروپای
غربی و شرقی شده، و در تاریخ دوران اخیر برای مثال درباره اتفاقات سیاسی
در کرهجنوبی، چین و برزیل نیز در کتاب بحث شده است که در اندازه این
نوشته نمیگنجند هرچند بسیار جالب و خواندنی هستند. نویسندگان به چگونگی
تأثیر حوادث تاریخی در شکلگیری نهادها عنوان «contingent path of
history» دادهاند که به معنی مسیر مشروط و احتمالی تاریخ است. چنین
دیدگاهی از جهت توجه به مسأله تاریخ شبیه به نگاههای چپ در تحلیل
پدیدههای اجتماعی-اقتصادی است و از این جهت که بر مسیر مشروط و
غیرقابلپیشبینی تاریخ در مقابل هرگونه جبر و قطعیتی تأکید میکند در
مقابل دیدگاههای چپ قرار میگیرد.
نمیتوان از کتابی که خودش مجموع خلاصه
مقالات متعدد دیگری است خلاصهای ارائه داد. در نتیجه جمعبندی که بیان
میکنم نیز از ظرافتها و پیچیدگیهای تحلیل این دو نویسنده بیبهره خواهد
بود. با این تبصره، بهنظرم پیام آنها این است که یک جامعه برای پیشرفت
ضرورتا نیاز به نوعی از نهادهای اقتصادی همهشمول دارد ولی همچنین عملکرد
پایدار نهادهای اقتصادی همهشمول بدون نهادهای سیاسی با قدرت مرکزی و در
عین حال متکثر ممکن نیست. برای مثال آنها ادعا میکنند که چین بدون
اصلاحات سیاسی دیر یا زود، رشد اقتصادیش را از دست میدهد. بدینشکل توجه
به سیاست و نقش بازدارنده نهادهای سیاسی درامکان توسعه یک ملت کانون
تحلیل این کتاب است.
|
از داووس چه می دانیم؟
هوش خود را را با خواندن کتاب دوچندان کنید
(بر اساس پژوهش جدید)
ذن هرلی: تا هشت سالگی قادر به خواندن نبودم. به خاطر میآورم که معلمم، خانم براونینگ، همانطور که در طول کلاس قدم میزد، میآمد و بالای سَرَم میایستاد. آنگاه از من میخواست تا چند جملهای را از روی کتاب درسی بخوانم و با انگشتاش به اولین واژه اشاره میکرد. با تمام توان تقلا میکردم، اما دست آخر آن چه میخواندم، کوچکترین شباهتی با تلفظ صحیح آن واژه نداشت. او در تلاش برای آموزش دادن به من، یک بار شمرده از روی آن میخواند و تازه در آن لحظه بود که درمیافتم، آن تکواژه را چطور باید خواند.
هستیِ منی که در دههی 60 میلادی در حومهی ایالت نیورجسی بزرگ میشدم، در یک واژه خلاصه میشد: «کُند». این را آن جایی فهمیدم که خانم براونینگ در یکی از جلسات اولیا و مربیان، به مادرم گفته بود: «دَنییل کُندآموز است». آن روز تمامِ ساعت ناهار را با شاگردان خنگ مدرسه (آن موقع آنها را با نام دیگری میخواندند که حالا در ذهنم نیست) در ورزشگاه مدرسه گذراندم. از آن به بعد همهی ما را در یک گروه گرد آوردند، «گروهِ کُندها»؛ ما باید تمام کلاسها را از تمرین روخوانی گرفته تا ریاضیات، با هم میگذراندیم.
درست یکسال بعد بود که «مرد عنکبوتی» مانند فرشتهای در زندگیام پدیدار شد و من را از آن رَویهی کسالتبار نجات داد. مدتی بود که بهترین دوستم، دَن، با چند نفر دیگر که من درست نمیشناختمشان، مشغول خواندن کتابهای مصورِ مقدماتی شده بود و با الهام گرفتن از آنها و با کمک یکدیگر، کشیدن و نوشتن داستانهای مصور خودشان را آغاز کرده بودند. من که از دیدن وقتگذرانی صمیمیترین دوستم با چند نفر دیگر و بیتوجهی روزافزوناش به خودم حسابی کُفری شده بودم، در اقدامی تلافیجویانه، بهتنهایی شروع به خواندن همان کتابهای مصور کردم. پس از مدتی نیز کشیدن و نوشتن داستانهای خودم را شروع کردم. کمی که گذشت، توانستم رقبای خود را با اقتدار از میدان به در کنم و از آن پس با دَن تمام بعدازظهرهایمان را با شور و علاقهای وصفناشدنی، صرف کار کردن بر روی داستانهای مشترکمان میکردیم.
تا 11 سالگی دیگر به یکی از دانشآموزان ممتاز کلاس بدل شده بودم. در اواخر دورهی دبیرستان نیز موفق شدم در یکی از دانشگاههای معتبر ایالات متحده پذیرش بگیرم و در آزمون تعیین سطح هوشی، نمرهی 136 را کسب کنم. خب، واقعاً چه اتفاقی افتاده بود؟ آیا حق با خانم براونینگ بود و من تا 8 سالگی چیزی جز یک کودک کُندآموز نبودم و تنها به این علت که خود را مجبور به خواندن و نوشتن داستانهای مصور کردم، توانستم مسیر زندگیام را تغییر دهم و به فردی باهوش تبدیل شوم؟
برای یافتن پاسخی درخورِ این پرسش، سه سال را صرف مصاحبه با روانشناسان و عصبپژوهانِ سرتاسر جهان، خواندن مقالات آنها و آزمایش روشهایی که مدعیِ بالا بردن میزان هوش افراد بودند، کردم. سرانجام با آن که هیچکس مطالعه را روشی «نوین» برای بالا بردن ضریب هوشی افراد نمیدانست، تحقیقات علمی جدید تأیید کردند که «مطالعه» و «هوش» ارتباطی تنگاتنگ با یکدیگر دارند، به نحوی که میتوان آنها را حقیقتاً لازم و ملزوم یکدیگر دانست. این ارتباط هر سه حوزهی معنایی را که روانشناسان برای واژهی «هوش» در نظر میگیرند، شامل میشود. اولین حوزه، «هوش متبلور» است که برای توصیف مهارت ذهنی شما در استفادهی مقتضی از دانشهایی که به مرور زمان آموختهاید، بهکار میرود. برای مثال وقتی شما دوچرخهسواری میآموزید یا نام یکی از دوستان تازهتان را به خاطر میسپارید، تنها اطلاعات مشخصی را به حافظهتان منتقل نمیکنید بلکه شالودهی مهارتهای خود را برای زیستن و پیش بردن زندگی در این دنیای وسیع، مستحکم میکنید. از این رو کاملاً مشخص است که مطالعه تا چه اندازه میتواند در بالا بردن هوش متبلور افراد موثر باشد. این مسئله را شاید بتوان به عنوان دلیلی محکم در چرایی استفاده از پرسشهای مربوط به دامنهی واژگان در آزمونهای تعیین ضریب هوشی به حساب آورد.
علیرغم این تفاصیل، همهی ما کمابیش افرادی را در اطراف خود میشناسیم که تمایل چندانی به خواندن کتاب ندارند اما بهقدر کفایت زیرک و باهوش هستند. «هوش سیال»، دومین حوزه از طبقهبندی معنایی روانشناسان است که به توانایی انسانها در حل مسائل، درک اتفاقات و یافتن الگوهای معنیدار میان چیزها اطلاق میشود. البته میتوان کم کتاب خواند یا اصلاً نخواند و قوهی ادراک را همچنان در سطح خوبی نگاه داشت اما در دنیای امروز، میان هوش سیال و مطالعه ارتباط بسیار نزدیکی برقرار شده است. در حقیقت، شاید بتوان افزایش تأکید بر مهارتهای فوقالعاده مهم نوشتاری و خوانشی در مدارس را به عنوان توضیحی در چرایی بالا رفتن بیست نمرهای عملکرد دانشآموزان، بهصورت میانگین، در آزمونهای تعیین سطح هوش نسبت به اوایل قرن گذشته قلمداد کرد. این فرایند، یعنی افزایش قابل توجه و مداوم امتیازات آزمون برآورد ضریب هوشی در اقصی نقاط جهان، را به افتخار جیمز فلین، پروفسوری نیوزلندی، که بیشتر عمر خود را وقف پژوهش در این باب کرده بود، «اثر فلین» نامگذاری کردهاند.
حال اگر بپذیریم که مطالعه، هوش سیال را افزایش میدهد، احتمالاً عکس این رابطه نیز باید درست باشد. برمبنای تحقیقات جیسِن چن، استاد دانشگاه تمپل فیلادلفیا، افزایش هوش سیال به بهتر شدن توان ادراکیِ خوانشی میانجامد. او مفهوم تازهای را با عنوان «حافظهی فعال» بهکار برد که توانایی افراد را در هماهنگ و روزآمد کردن مستمرِ حواس چندگانه پرورش میدهد. حافظهی فعال در هر فرآیندی که نیاز به استدلال داشته باشد مانند خواندن، نوشتن و محاسبات ذهنی درگیر میشود. تکرار فهرستی از ارقام که برای شما خوانده میشود و بازگو کردن آن بهطور معکوس، ترجمهی همزمان و یا رانندگی از جملهی این امور است. چن در مقالاتی که در سالهای 2010 و 2011 از او در مجلات علمی منتشر شده نشان داده است افرادی که، در هر ردهی سنی، عملکرد حافظهی فعال خود را بهبود بخشیدهاند، بهتر از پیش از پس درک مفاهیم خوانشی برمیآیند.
سومین دستهبندی هوشی، «هوش هیجانی»، به همان اندازهی موارد دیگر و حتی شاید کمی بیشتر، مورد توجه و اقبال عموم کارشناسان قرار گرفته است. این قابلیت به معنای داشتن توانایی فهم احساسات خود و دیگران و نشان دادن واکنش مناسب در قبال آنهاست. شاید در وهلهی نخست عجیب به نظر آید که مطالعه بتواند بر بالا بردن این نوع خاص هوش موثر باشد اما اکتبر گذشته، مجلهی سایِنس پژوهش خارقالعادهای را به چاپ رساند که بر مبنای نتایج آن، مطالعهی ادبیات داستانی میتواند به افزایش درک افراد از تفکرات، باورها و آرزوهای دیگران که به آن تیاُام یا نظریهی ذهن گفته میشود، منتهی شود. دیوید کامر کید و امانوئل کَستانو که هر دو از محققان مدرسهی عالی مطالعات اجتماعی نیویورک هستند در آزمایشی که بهصورت آنلاین برگزار شد از صدها داوطلب خواستند تا نمونههای از کتابهای ادبیات داستانی، عامهپسند و علمی را بخوانند و پس از آن به سوالهایی که از آنها پرسیده میشود، پاسخ دهند تا میزان دقت تیاُام آنها اندازهگیری شود. در اکثر موارد ثابت شد که خواندن ادبیات داستانی در مقایسه با سایر انواع کتب، عملکرد بهتری را در تیاُم هیجانی و شناختی حاصل میکند. «آفتابپرست» اثر آنتوان چخوف، «دونده» اثر دان دلیو و «همسر ببر» اثر تئا آبرت داستانهایی بودند که در این پژوهش مورد استفاده قرار گرفتند. البته یک اشکال بسیار بسیار بزرگ در این پژوهش وجود داشت و آن هم، بررسی نکردن تاثیرات باورنکردنی «مرد عنکبوتی» به روایت یکی از نوابغ ادبی جهان، استن لی، بر خوانندگان آن است!
منبع: گاردین / ترجمه: خاطره کرد کریمی