رضا بژکول

رضا بژکول

وب سایت شخصی رضا بژکول
رضا بژکول

رضا بژکول

وب سایت شخصی رضا بژکول

مدرک لیسانس و بحران بیکاری فارغ التحصیلان

مدرک لیسانس و بحران بیکاری فارغ التحصیلان

در سال‌های 84 تا 92؛ اشتغال بی‌سوادها و کم سوادها بهبود یافت
بحران بیکاری لیسانسه‌ها
شرق: در فاصله سال‌های 84 تا 92 بیکاری در بین قشر بی‌سواد و کم‌سواد، کاهش یافته و در مقابل، بیکاری افراد تحصیلکرده افزایش یافته است. گواه این تحول؛ آماری است که رییس مرکز آمار ایران در برنامه روز گذشته «حرف حساب» عنوان کرد.
براساس آماری که عادل آذر ارایه داد، نرخ بیکاری زمستان 92 نسبت به نرخ بیکاری پاییز تنها دو دهم درصد افزایش یافته و از 3/10 به 5/10 رسیده است اما آنچه جالب است رابطه معکوس کاهش نرخ بیکاری و سطح تحصیلات افراد است. به این معنا که میزان بیکاری در میان افراد دارای تحصیلات ابتدایی و متوسطه کاهش یافته اما در میان افراد دارای تحصیلات لیسانس به شدت افزایش یافته است. براساس آمار در سال 84 آمار بیکاری افراد با تحصیلات ابتدایی و پایین‌تر ۷/۵درصد بوده که با حدود دو درصد کاهش در سال 92 به ۵/۴درصد رسیده است. همچنین در سال 84 آمار بیکاری افراد با تحصیلات راهنمایی۱۲/۷درصد بوده که در سال 92 با چهار درصد کاهش به 8/8درصد رسیده است. بیکاری در میان افراد دارای تحصیلات متوسطه هم کاهش 4/3درصدی داشته و از 14 به 6/10درصد رسیده است. درصد بیکاران دارای مدرک فوق‌دیپلم هم کاهش 7/2 درصدی داشته و از 6/17 به 9/14رسیده است. در کنار این روند کاهشی بیکاری، نکته جالب، افزایش 5/5درصدی نرخ بیکاری در بین افراد دارای مدرک لیسانس است. عادل آذر افزایش بیکاری افراد دارای مدرک لیسانس از 6/14 به 1/20درصد را «تغییر در محتوای بیکاری» نامیده و گفته: «یک تغییر در محتوای بیکاری رخ داده است. تا چندسال گذشته، بیکاری تنها در قشر کم‌سواد و بی‌سواد بوده است اما در سال‌های اخیر بیشتر، افراد با تحصیلات عالیه بیکار هستند.» این موضوع خود جای تامل و بررسی کارشناسانه دارد. افزایش 5/5درصدی تعداد بیکاران دانشگاهی را وقتی در کنار هشدارهای مسوولان حوزه کار کشور درخصوص جمعیت 5/4میلیونی دانشجویان در حال فارغ‌التحصیلی قرار می‌دهیم اوضاع کمی نگران‌کننده‌تر می‌شود. شاید به همین دلیل است که به‌تازگی طرحی در وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی مطرح و مورد بررسی قرار گرفته که قرار است در قالب آن دوره‌های کارورزی ویژه‌ای به‌مدت دو سال برای متقاضیان ورود به بازار کار برگزار شود و افراد جویای کار علاوه بر دوره کارآموزی، حقوق نیز دریافت کنند. به این ترتیب احتمالا آمار بیکاری لیسانسه‌ها موقتا کاهش می‌یابد.
حذف یک‌میلیون و 485هزار شغل در 8 سال
عادل آذر در ادامه این برنامه تلویزیونی اعلام کرد برای کاهش هر یک درصد نرخ بیکاری باید 270هزار شغل ایجاد شود. بر این اساس با استناد به همین گفته و اشاره وی به افزایش 5/5درصدی بیکاران دارای مدرک لیسانس طی این مدت باید یک‌میلیون‌و485هزار شغل از بین رفته باشد تا نرخ بیکاری افراد دارای مدرک لیسانس از 6/14به 1/20درصد رسیده باشد.
خط فقر؛‌ یک‌میلیون‌و80 هزار تومان
موضوع دیگری که عادل آذر در این برنامه بر آن تاکید کرد بیان خط فقر در کشور برای هر نفر بود. به گفته وی سازمان آمار ایران معیار فقر در کشور را اعلام کرده است؛ در حال حاضر مبنای احتساب خط فقر برای هر نفر، ۲/۵ دلار در روز است (حدود ماهی 270هزارتومان برای هر نفر). با این اظهارات یک خانوار چهار نفره باید در یک ماه حدود یک میلیون و 80هزارتومان درآمد داشته باشد تا بالای خط فقر قرار بگیرد. عادل ‌آذر گفته است خوشبختانه با این معیار، آمار فقر در ایران پایین است و از تغییراتی که در سال اخیر رخ داده، کم‌شدن فاصله فقیر و غنی است.
مردان بیکار، زنان بیکارتر
همزمان با اظهارات رییس مرکز آمار، این مرکز آمار نیروی کار زمستان سال 92 را هم منتشر کرد. بر اساس این گزارش ﻧﺮخ ﻣﺸﺎرﮐﺖ اﻗﺘﺼﺎدی کل جمعیت 10ساله و به‌بالا 4/35درصد بوده که نسبت به زمستان 91 کاهش 2/1درصدی داشته است. بر اساس این آمار نرخ مشارکت مردان (60درصد) حدود دوبرابر نرخ مشارکت زنان (35درصد) است. بررسی نرخ بیکاری نشان می‌دهد در زمستان 92 نرخ بیکاری جمعیت 10ساله و بیشتر 5/10درصد بوده است. یعنی این نرخ در مقایسه با نرخ بیکاری زمستان 91 حدود 8/1درصد کاهش یافته اما نسبت به نرخ بیکاری پاییز 92 کاهش 2/0درصدی داشته است. همچنین نرخ بیکاری در نقاط روستایی بیش از نقاط شهری افزایش یافته و نرخ بیکاری در مردان بیش از نرخ بیکاری زنان کاهش یافته است. ﻧﺘﺎﯾﺞ ﺑﻪدﺳﺖ‌آﻣﺪه در ﻓﺼﻞ زﻣﺴﺘﺎن ﻧﺸﺎن ﻣﯽدﻫﺪ ﻧﺴﺒﺖ اﺷﺘﻐﺎل ﺟﻤﻌﯿﺖ 10 ﺳـﺎﻟﻪ و بیشتر 7/31درﺻـﺪ ﺑﻮده اﺳﺖ. اﯾﻦ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﺮای ﻣـﺮدان ﺑﻪ ﻣﺮاﺗﺐ بیشتر از زﻧـﺎن ﺑﻮده اﺳﺖ، ﺑﻪﻃﻮریﮐﻪ ﻧﺴﺒﺖ ﻣﺬﮐﻮر در ﺑﯿﻦ ﻣﺮدان 1/55درﺻﺪ و در ﺑﯿﻦ زﻧﺎن 3/8درﺻﺪ ﺑﻪدﺳﺖ آﻣﺪه اﺳﺖ. یعنی تعداد مردان شاغل در سن کار هفت‌برابر تعداد زنان شاغل در سن کار است. 


چرا لیسانسه‌ها بیکار ماندند؟
 بایزید مردوخی- اقتصاددان

آمار بیکاری در بین جمعیت بی‌سواد کمتر از آمار بیکاری بین افراد دارای تحصیلات دانشگاهی است. دلیل این موضوع را می‌توان از چند جنبه بررسی کرد، اولین عامل این است که اکثریت جمعیت جوان ما در سال‌های اخیر باسواد هستند و تعداد افراد بی‌سواد در مقایسه با افراد دارای تحصیلات متوسطه، دیپلم و لیسانس به‌مراتب کمتر است. تعداد افراد بی‌سواد کم است و نرخ بیکاران هم نسبت به این جمعیت در آمارها خود را چندان به رخ نمی‌کشد. عامل دیگر این است که افراد بی‌سواد یا دارای تحصیلات راهنمایی تن به کار می‌دهند حتی کارهای یدی و کارهایی که کلاس بالایی ندارند. اما افراد تحصیلکرده و به‌خصوص افراد دارای تحصیلات دانشگاهی ترجیح می‌دهند در خانه بیکار بمانند اما کمتر حاضر می‌شوند تن به هر کاری بدهند. زمانی که تحصیلات فرد بالا می‌رود کاری در کلاس تحصیلی خود و منطبق با رشته درسی خود را مطالبه می‌کند.

 
 

بوکوحرام و دختران، اسیر جنایتکاران

بوکوحرام و دختران،اسیر جنایتکاران

پرونده دختران نیجریه‌ای بسته شد
219 دانش‌آموز محصل نیجریه‌ای هنوز در چنگال شبه‌نظامیان بوکوحرام هستند اما گزارش‌ها از بسته‌شدن‌ پرونده تحقیقات خبر می‌دهند. پرونده‌ای که موفقیتش می‌توانست دولت «گودلاک جاناتان» را از زیر فشار منتقدان خلاص کند و حالا شکستش ضربه دیگری است بر دولت شکننده او. به گزارش رویترز، نیجریه تحقیقات درباره ربوده‌شدن بیش از 200 دختر محصل توسط شبه‌نظامیان را خاتمه داد.
ژنرال «ابراهیم سابو» یکی از مقام‌های ارتش نیجریه با ارایه گزارش نهایی گفت: 219 دختر محصل از زمان ربوده‌شدن توسط شبه‌نظامیان بوکوحرام در استان بورنو در 14آوریل 2014 همچنان آزاد نشده‌اند مگر همان تعدادی که موفق شدند خود را از دست ربایندگانشان برهانند. به گفته او، درمجموع 57 دختر محصل عموما در همان ابتدا، پس از فرارکردن از دست ربایندگانشان نزد خانواده‌های خود بازگشتند. ناکامی دولت ابوجا در نجات این دختران یا حمایت از آنها پیش از ربوده‌شدنشان نشان‌دهنده ناکامی گودلاک جاناتان، رییس‌جمهوری این کشور و ضربه‌ای به وی پیش از انتخابات سال آتی محسوب می‌شود. به گفته سابو، یافته‌های گروه حقیقت‌یاب منصوب‌شده از سوی رییس‌جمهور، به دلایل امنیتی محرمانه باقی می‌ماند. امری که احتمالا خشم منتقدان جاناتان را بالا می‌برد. این ژنرال ادامه داد: ما مطمئنیم که این دختران همچنان در اسارت هستند. اهمیت نجات جان این دختران و مصون نگه‌داشتن آنها از تبلیغات به‌راه‌افتاده برای پنهان‌کردن این موضوع بیشتر است. ربوده‌شدن این دختران و سایر حملات خونبار از جانب بوکوحرام نشان‌دهنده ناکامی دولت نیجریه در ریشه‌کنی و مقابله با این گروه است. با وجود آنکه در پنج سال گذشته مردم نیجریه به جنایات فزاینده گروه بوکوحرام در شمال این کشور عادت کرده‌اند، اما حمله به دختران محصل و ربودن آنها شوک بزرگی برای نیجریه‌ای‌ها بود. بوکوحرام به زبان هوسه یعنی تحصیل غربی حرام است. بوکوحرام یک گروه مسلح و تندرو اسلامی در کشور نیجریه است که خواستار تعطیلی تمامی مدارس نوین و تحمیل قانون شریعت بر تمامی ۳۶ ایالت نیجریه است. ابوبکر شیکاو، رهبر این گروه پس از ربودن دختران دانش‌آموز با پذیرش مسوولیت این حمله، اعلام کرد که این دختران را به‌عنوان برده معامله خواهد کرد یا به‌زور به ازدواج مردان درخواهد آورد. اگرچه این گروه با ربودن دختران محصل بر سر زبان‌ها افتاد اما جنایت‌هایش بی‌شمار است. در همین راستا به گفته منابع محلی، دست‌کم 12 شهروند نیجریه در حمله شبه‌نظامیان مظنون مسلح بوکوحرام در ایالت بورنو کشته شدند.
یاداشت

ما هر چه می کشیم از افراطیونی است که اسم اسلام را یدک می کشند در حالی که اسلام به ذاته دین رحمانی و مهربانی وگذشت و تعامل و تسامع است ،حالا این افراطیون جنایتکار از کجا پیداشده بماند. ما هرچه می کشیم ازاین گروه هاست که به نام دین دست به هر کاری می زنند ،گروه های به نام بوکوحرام،القاعده،داعش،النصره؛و.........خدایا این دیگه چه جانورهای هستند که اسمشان را انسان گذاشتند؟


 
 

علل اصلی کتاب گریزی چیست؟


علل اصلی کتاب گریزی چیست؟

      

یک خبر و یک گفتگو 
عزت الله فولادوند در گفت وگو با «اعتماد»:ضعف آموزش و پرورش و قوت اینترنت، علل اصلی کتاب گریزی اند


نویسنده: هومان دوراندیش


چرا اکثر ایرانیان علاقه چندانی به کتابخوانی ندارند، سوالی است که جامعه شناسان و نخبگان ایرانی جواب های متفاوتی به آن می دهند. عزت الله فولادوند، مترجم برجسته آثار فلسفی در دهه های اخیر، ضعف آموزش و پرورش در ایران و مواجهه ایرانیان با انقلاب اطلاعاتی در جهان مدرن را علل اصلی کاهش تیراژ کتاب ها در ایران امروز می داند. وی با این حال کاستی های ناشران و نویسندگان را نیز عاملی قابل توجه در اعراض ایرانیان از کتاب و اقبال آنها به اینترنت می داند. فولادوند البته با اشاره به فرهنگ شفاهی ایرانیان، صرف پایین بودن تیراژ کتاب را نشانه نافرهیختگی مردم ایران نمی داند.
    
    پایین بودن تیراژ بسیاری از کتاب ها در ایران، پدیده یی فرهنگی است که به واکاوی و تبیین نیاز دارد. شما علل مهم این امر را چه می دانید جناب فولادوند؟
    به نظر بنده، کاهش تیراژ کتاب ها چند علت می تواند داشته باشد. علت نخست، وضعیت آموزش و پرورش ما است که دانش آموزان و سپس دانشجویان را به خواندن و پژوهش و حتی خواندن برای لذت بردن هم تشویق نمی کند و عادت نمی دهد. بنابراین جوانان ما به تدریج به کتاب کم اعتنا می شوند: برای اینکه پایه و زمینه لازم برای کتابخوانی در او به وجود نیامده است. علت دوم، تغییر شگرف پدیدآمده در جهان در اثر انقلاب اطلاعاتی و دسترسی مردم به خصوص جوان ها، به اینترنت و ماهواره ها و شبکه های اجتماعی است. این رسانه ها، میل به دسترسی اطلاعات را در مردم تا حدی اقناع می کند. در میان همه این پدیده های نوظهور، تصور می کنم که گناه شبکه های اجتماعی بیشتر باشد: برای اینکه بسیاری از افراد، نه فقط در ایران بلکه در خارج، حتی بررسی و نقد کتاب ها را هم نمی خوانند و فقط به کامنت هایی که در چند سطر در شبکه های اجتماعی درباره این کتاب ها وجود دارد، اکتفا می کنند و بر اساس همین کامنت ها درباره یک کتاب قضاوت می کنند و حتی مدعی می شوند که آن را خوانده اند. این امر خودش آفت بزرگی است. علت سوم را باید پدیدآورندگان نثرهای ناهموار و بعضا نادرست دانست و نیز انتخاب های شتابزده و نامناسب کتاب ها برای ترجمه و ارسال آنها به بازار نشر. این وضع موجب کم رغبتی مردم به خواندن و مطالعه می شود.
    
    برخی اهالی فرهنگ هم به روزنامه ها، این نقد را دارند که به گونه یی است که خواننده را تا حد زیادی از مراجعه به کتاب مستغنی می کند یا توهم استغنا برای آنها پدید می آورد.
    با این نقد تا حد زیادی موافقم. یعنی این امر خودش یک عامل قوی در دور شدن مردم از کتابخوانی است ولی همان طور که گفتم، امروزه شبکه های اجتماعی تاثیر بیشتری در دور شدن مردم از مطالعه کتاب دارند. الان برخی افراد به خودشان حتی زحمت خواندن صفحه اندیشه فلان روزنامه را هم نمی دهند و صرفا با مراجعه به فیس بوک و توییتر و خواندن چهار تا کامنت درباره فلان کتاب مهم، به همین حد از آگاهی اکتفا می کنند. این وضع حتی در خارج از ایران هم موجب نگرانی اهل نظر شده است.
    
    ظاهرا افزایش روزافزون نقش تکنولوژی در زندگی ما، به کاهش کتابخوانی منجر شده است. انگار این تلقی وجود دارد که اگر کسی بخواهد کتابی قطور را مطالعه کند، از زندگی عقب می افتد. گویا ما در جهان مدرن کنونی، بیشتر باید متن های کوتاه و فشرده را بخوانیم. شما چه نظری دارید؟
    نباید ناگفته گذاشت که در این زمینه، ناشران ما هم تا حدی مقصرند. چون شما منطق تکنولوژی را به میان آوردید، باید بگویم که ناشران ما غفلت کرده اند که کتاب هایشان را روی اینترنت بگذارند تا مردم بتوانند، ولو با پرداخت مبلغی، به این کتاب ها در فضای مجازی هم دسترسی داشته باشند. من فکر می کنم اگر چنین کاری به صورت گسترده انجام شود، تاثیر مثبتی در افزایش کتابخوانی مردم ایران می گذارد. اینکه شما برای خواندن یک کتاب ناچار باشید حتما به کتابفروشی بروید تا آن کتاب را بخرید، ممکن است عملادسترسی شما را به کتاب کم کند. اگر ناشران ما، مثل ناشران خارجی، اکثر کتاب هایشان را روی اینترنت بفرستند، کتابخوانی در جامعه کنونی ما هم رشد می کند. کتاب هایی که از وزارت ارشاد مجوز انتشار گرفته اند و در بازار نشر وجود دارند، باید در فضای اینترنت هم در دسترس مردم باشند.
    
    پس چرا در پاریس و پراگ و بسیاری از شهرهای جهان غرب، که تکنولوژی پیشرفت بیشتری داشته و زندگی مدرن تر است، مردم در کافه ها و رستوران ها و تاکسی و مترو کتاب می خوانند و اوضاع مثل تهران ، مشهد و شیراز نیست؟
    شما خودتان مستحضر هستید که شرایط اجتماعی در این قضیه بسیار موثر است. در شهرها و کشورهای اروپایی مد نظر شما، آموزش و پرورش، نوع تربیت و در کل شرایط اجتماعی، بسیار متفاوت از جامعه ما است. چنان که گفتم، نظام آموزش و پرورش ما نقش بزرگی در اعراض ما از کتابخوانی دارد. تا آموزش و پرورش ما از این حیث درست نشود، سایر عوامل کمیت شان لنگ خواهد بود.
    
    اگر ممیزی برداشته شود، به نظر شما جامعه ما با یک جهش در امر کتابخوانی مواجه می شود؟
    ممکن است این طور بشود و شاید هم برعکس شود. یعنی دیدن بعضی کتاب ها موجب انزجار و دلزدگی عده یی هم بشود. شاید همان عده اندکی هم که به کتابخوانی التفاتی داشتند، کاهش یابند. البته شاید هم فضای جدیدی ایجاد شود و علاقه مندان به کتابخوانی بیشتر شوند. این چیزی نیست که پشاپیش بتوان درباره آن قضاوت کرد. متون نسبتا قدیمی تر ما هم، که با مانع سانسور مواجه نیستند، خواننده کمی دارند. شاعران و نویسندگان بزرگ ما هم دچار کم التفاتی هستند. بنابراین ما باید بیشتر روی تربیت اجتماعی مان متمرکز شویم.
    
    یعنی می فرمایید حافظ و مولانا هم به اندازه قبل با اقبال مردم ایران مواجه نیستند؟
    این دو نفر، چرا! برای اینکه این دو، جایگاهی در فرهنگ ما پیدا کرده اند که بیدی نیستند که با این بادها بلرزند، ولی بزرگان دیگری هم هستند که با اقبال کمتری مواجهند. ما در زبان فارسی، نثری زیباتر و سلیس تر و بهتر از نثر سعدی یا بیهقی کمتر داریم. اما به این دو بزرگ هم به اندازه قبل التفات نمی شود. ولی حافظ و مولوی، به ویژه حافظ، شاید بیش از پیش هم مورد توجه مردم ما باشند: چرا که این دو بیشتر به تارهای عاطفی وجود ما زخمه می زنند.
    
    به نظر می رسد ما هنوز با شفاهیات بیشتر دمخوریم تا با مکتوبات. موافقید؟
    بله. این وضع به مطالب دینی هم اختصاص ندارد. در جامعه ما، کسانی هستند که مردم خیلی شیفته کلام آنها هستند و اگر مجلسی تشکیل شود که یکی از این آقایان بخواهد آنجا درباره مطالب غیر دینی هم سخنرانی کند، عده زیادی برای شنیدن سخنرانی او به آنجا می روند. این حقیقتی است که ما دارای فرهنگ شفاهی بسیار درازی هستیم و به سخنرانی علاقه داریم.
    
    حالااین بد است یا خوب؟ مردمی که می خواهند اطلاعات یا قدرت تجزیه و تحلیل شان را بالاببرند، حتما باید کتاب بخوانند یا اگر پای سخنرانی فلان خطیب زبردست هم بنشینند، مفید است؟
    سخنرانی ، در صورتی که سخنران بتواند از عهده ادای مقصود برآید و سخنانش طوری باشد که مورد اقبال قرار بگیرد، می تواند خیلی مفید باشد. در خارج هم این طور است. بهترین مثال اقبال به سخنرانی های مفید، پروسه دموکراسی در جهان غرب است. بیشتر کسانی که در جهان غرب پای صندوق رای می روند و به یک کاندیدا رای می دهند، در اثر شنیدن سخنرانی های آن کاندیدا به حمایت سیاسی از او برمی خیزند، نه در اثر خواندن آثاری که او ممکن است به طبع رسانده باشد. این اصولادر طبع بشر است که چهره به چهره و رویارو، سخن بهتر در او اثر می کند تا اینکه در انزوا و تنهایی بنشیند و با متن چاپ شده یی روی کاغذ روبه رو شود: برای اینکه سخنرانی جنبه انسانی بیشتری دارد. ضمنا کتاب خواندن و تحت تاثیر نوشتار (نه شنیدار) قرار گرفتن، ممارست بیشتری لازم دارد که معمولامردم عادی فاقد آن هستند.
    
    پس به نظر شما اگر در جامعه یی بسیاری از ایده ها در قالب سخنرانی به مردم منتقل شود ولی سطح مطالعه کتاب در آن جامعه پایین باشد، این وضع لزوما نشانه پایین بودن سطح فرهیختگی مردم آن جامعه نیست.
    بله، مردم چنین جامعه یی لزوما نافرهیخته نیستند. البته کتاب خواندن و تحت تاثیر ایده های کسی قرار گرفتن با مخاطراتی همراه است، سخنرانی و شنیدن هم مخاطراتی دارد. سیاستمداران بزرگی مثل هیتلر و لنین هم ناطقان زبردستی بودند. چنین سیاستمداران زبردستی البته در کشورهای دموکراتیک هم پیدا می شوند. سخنرانی در مردم موثرتر می افتد. اما نباید فراموش کنیم که گوش دادن به سخنرانی، در قیاس با کتاب خواندن، می تواند تجربه یی فشرده و خالی از هر گونه ظرافت باشد. یعنی فقط نکات مهم و اصلی مد نظر سخنران می تواند مطرح شود که مردم را به شوق یا هیجان می آورد: در حالی که در کتاب خیلی از ظرافت ها می تواند مطرح شود که برای بسیاری از مردم عادی، شوق انگیز نیست.
    
    به جریان روشنفکری دینی این نقد وارد شده که آموزه هایش را بیشتر از طریق سخنرانی (و نه نگارش کتاب) به جامعه منتقل می کند و به همین دلیل در خدمت تقویت عقلانیت در کشور نیست. این نقد را وارد می دانید؟
    بستگی دارد که راجع به چه کسی حرف می زنیم. ممکن است کسی ظرا فت های موضوعات را هم در سخنانش به مستمعان منتقل کند و صادقانه سخن بگوید.
    
    مثلابرخی افراد مدعی اند چون جواد طباطبایی کتاب می نویسد و سروش بیشتر سخنرانی می کند، پس طباطبایی عقلانیت را تقویت و سروش عقلانیت را تضعیف می کند. این نقد و ترجیح را وارد می دانید؟
    من بدون اینکه بخواهم درباره این دو شخص داوری کنم، می توانم بگویم این ادعا به طور مطلق نادرست است. بستگی دارد که چه چیزی مطرح بکنند. ممکن است کسی بنویسد ولی نوشته اش خیلی هم منطقی و عاقلانه نباشد. نیز ممکن است کسی سخنرانی کند ولی در سخنانش بسیاری مطالب لازم و عمیق مطرح شود. ما باید مورد به مورد بررسی کنیم. در این زمینه نمی توان یک قضاوت عمومی ارائه کرد.
    
    
    

تاریخ یک تاریخ دو(عزت الله فولادوند)


تاریخ یک تاریخ دو(عزت الله فولادوند)

عزت‌الله فولادوند در همایش «تاریخ و علوم سیاسی» بررسی کرد
تاریخ «یک» و «دو»
متاسفانه فلسفه تاریخ از قدیم نزد ما مغفول مانده و این غفلت سبب شده است ملتی کهنسال و تاریخ‌مند مانند ملت ایران که به گفته معروف هگل تاریخ به معنای صحیح با آن آغاز می‌شود، از دیدگاهی عمیق و فلسفی نسبت به گذشته خودش محروم بماند و این محرومیت نیز آثار زیان‌مندی به بار آورده است که اجمالا بر اهل نظر پوشیده نیست. ولی عجالتا مجالی برای بحث درباره آن نداریم. امروز در اینجا می‌خواهم پس از شرح مختصری درباره چیستی، هدف‌ها و اقسام فلسفه تاریخ به‌عنوان نمونه به آرای لئوپولد فون رانکه (Leopold von Ranke) بپردازم که معتقد بود مورخ فقط باید آشکار کند واقعا در گذشته چه روی داده است و از تاریخ‌نگاران همعصر خودش انتقاد می‌کرد که با انگیزه اصلاحات، تاریخ را تابع اغراض سیاسی، اجتماعی و مذهبی قرار می‌دهند. اکنون اختصارا بپردازیم به خود فلسفه تاریخ.
فلسفه هم مانند دیگر دانش‌های بشری شاخه‌هایی دارد: متافیزیک، معرفت‌شناسی، فلسفه علم، فلسفه دین، فلسفه حقوق و... . یکی از این شاخه‌ها فلسفه تاریخ است که شاید در تاریخ فلسفه همیشه از آن به این نام یاد نشده ولی مسایل آن بدون ذکر نام در افکار بسیاری از فیلسوفان دیده می‌شود و از این جهت نمی‌توان گفت از سایر شعبه‌های فلسفه قدمت کمتری دارد. هرچند در صورت‌بندی مسایل خاص آن کمتر از حدود 400سال اخیر تجاوز می‌کنیم. نخستین پرسش این است که تعریف فلسفه تاریخ چیست؟ هگل جایی می‌گوید فلسفه تاریخ چیزی جز تاملات هوشمندانه و عمیق درباره گذشته نیست. ولی با توجه به نظریه‌پردازی‌های کلی و کمابیش مبهمی که درباره تاریخ صورت گرفته، اکنون باید گفت فلسفه تاریخ به‌مراتب چیزی بیش از تاملات هوشمندانه درباره تاریخ است و شاید بهتر از آن به‌عنوان تحقیق فلسفی درباره تاریخ یاد کنیم. برای فهم این معنا مهم است به خاطر داشته باشیم فیلسوفان تاریخ از حدود 150سال پیش اصولا تاریخ را به دو قسم بزرگ تقسیم کرده‌اند که می‌توانیم از نظر سهولت نام‌شان را «تاریخ یک» و «تاریخ دو» بگذاریم. غرض از «تاریخ یک» کل رویدادهایی است که به تجربه انسان درآمده‌اند یا به عبارت دیگر تاریخ در مقام رویدادها. مقصود از «تاریخ دو» گردآوری و نگارش و تفسیر آن رویدادهاست؛ به عبارت دیگر تاریخ به‌عنوان یکی از رشته‌های دانش یا رشته‌های علمی. از آنجا که دو تصور از تاریخ وجود دارد تصور فلسفه تاریخ نیز به دو طریق ممکن است؛ یکی فلسفه تاریخ در مقام رویدادها و دیگری فلسفه تاریخ به‌عنوان یکی از رشته‌های دانش. محور تصور فلسفه تاریخ در مقام رویدادها سوال‌هایی با ماهیت متافیزیکی است. مانند اینکه آیا طرح یا نقش‌هایی در تاریخ وجود دارد آیا الگویی قابل تشخیص در تاریخ دیده می‌شود؟ آیا رویدادها به طور کلی به سوی هدف یا غایتی پیش می‌روند یا همه چیز تابع بخت و تصادف است و هیچ قاعده و قانون قابل تشخصی در تاریخ وجود ندارد؟ برخی سیر رویدادها را به صورت خطی تصور کرده‌اند و برخی دیگر به صورت چرخه‌ها یا سیکل‌هایی تکرارشونده. ولی عده‌ای دیگر از فلاسفه کلا تصور نظم منطقی در رویدادها را چه به شکل خطی و چه چرخه‌ای رد کرده‌اند و بر عکس، محل تاکید را تصادف محض قرار داده‌اند. اینگونه نظریه‌ها درباره رویدادها در تاریخ به‌ویژه تصور مقدربودن تحولات تاریخی یا تصور چرخه‌های تکراری مانند آنچه در نوشته‌های کسانی همانند آگوستین قدیس در قرون وسطا یا در روزگار ما در مورخ آلمانی، اشپلینگر یا آرنولد جوزف تویین‌بی دیده می‌شود، امروزه با وجود تاثیر دیرپای آنان در تاریخ‌نگاران و فیلسوفان، دیگر منسوخ است. امروزه محور اغلب تاملات فلسفی درباره تاریخ همان نظریه تاریخ به‌عنوان یکی از رشته‌های دانش یا «تاریخ دو» است. تمرکز «تاریخ یک» چنانچه دیدیم بر کل تجربه انسانی بود ولی «تاریخ دو» با مسایل فلسفی مربوط به ثبت و ضبط و تفسیر رویدادها سروکار دارد. فیلسوفان متعلق به این مکتب مسایل متافیزیکی مربوط به گذشته را رد می‌کنند و سروکارشان عمدتا با مطالبی در زمینه معرفت‌شناسی و روش‌شناسی در پژوهش‌های تاریخی و نگارش تاریخ است. از این قبیلند مسایلی مانند توجیه و حدود عینیت در تاریخ‌نگاری و حقیقت ادعاهای تاریخ‌نگاران و ماهیت تبیین یا سبب‌یابی در تاریخ، چرایی رویدادها. سوال مهم و اساسی در این زمینه این است آیا منطق یا روش علمی خاصی وجود دارد که بتوان پیروی از آن منطق یا روش را از تاریخ‌نگاران خواست؟ و اگر چنین روشی هست، چگونه است؟ آیا می‌توان جدا از مسایل عملی سیاسی یا ایدئولوژیک در تاریخ‌نگاری به آن پرسش مربوط به روش و منطق تاریخ پاسخ داد؟
از اوایل قرن بیستم تاکنون خاطر بسیاری از فیلسوفان تاریخ به مباحثه میان فیلسوف بزرگ علم، کارل گوستاوهمپل از یک‌سو و فلاسفه‌ای مانند کالینوود از سوی دیگر مشغول بوده است. محور بحث در تاریخ مساله تبیین علمی است. همپل معتقد بود در تاریخ و علوم طبیعی برای تبیین رویدادها باید از آنچه به قوانین پوششی یا قوانین فراگیر معروف است، استفاده کرد. منظور از قوانین پوششی، ترکیبی است از قوانین و اصول نظری مناسب چنان‌که در علوم طبیعی معمول است و نیز بیان شرایط تجربی موجود در هر مورد. مجموع اینها را مقدمه قرار دهیم و استنتاج کنیم و به‌عنوان نتیجه رویداد مورد نظر را تبیین کنیم که چرا روی داد، مثلا برای آنکه بدانیم چرا هیتلر در سال 1941 به شوروی حمله کرد یا چرا سلسله قاجار سقوط کرد، باید به شرحی که گفتیم از قوانین پوششی استفاده کنیم و این تنها راه به دست‌آوردن تبیینی معتبر برای آن وقایع است. از آن مهم‌تر اینکه در پایه تز همپل همان‌طور که علوم طبیعی با استفاده از قوانین پوششی می‌تواند رویدادهای آینده را هم پیش‌بینی کند، در تاریخ هم به همان وجه قادر به پیش‌بینی خواهیم بود که همواره از آرزوهای بشر بوده است. در مقابل فیلسوفانی مانند کالینوود بحث کرده‌اند که مورخ بیش از آنکه بخواهد رویدادها را پیش‌بینی کند، درصدد درک انگیزه‌های بازیگران عرصه تاریخ است. از سوی دیگر عده‌ای از متفکران نیز بوده و هستند که بر پایه تعمق و تدبیر در تصورات و اندیشه‌های تاریخی نتیجه گرفته‌اند که اصولا هیچ روش آرمانی و هیچ حقیقت مطلق در تاریخ جدا از زمینه تاریخی و اجتماعی خاصی در هر مورد وجود ندارد. این نظرگاه اساس مکتب «تاریخ‌محوری» یا «تاریخ‌گرایی» است.
اما برای آنکه نمونه‌ای از آنچه فلاسفه و مورخان بزرگ تاریخ درباره این قضایا گفته‌اند ارایه داده باشم، به یکی از آنها اشاره می‌کنم: لئوپولد فون‌رانکه، فیلسوف آلمانی نیمه اول قرن نوزدهم. بیشتر صفاتی که اسباب بزرگی مورخی می‌شوند یا به عکس او را آماج انتقاد قرار می‌دهند در لئوپولد فون‌رانکه جمع بود. از سویی به مورخان آموخت، به‌ تعبیر فراموش‌نشدنی یکی دیگر از برجسته‌ترین مورخان قرن نوزدهم لرد اکتن، نقاد باشید، رنگ تعلق نپذیرید و سخن نو بگویید. از سوی دیگر رانکه توجه وافر به تاریخ سیاسی و دیپلماتیک داشت ولی این توجه وافر به تاریخ سیاسی و دیپلماتیک سبب غفلت وی از ژرف‌نگری در عوامل اقتصادی و اجتماعی و نیز نیروی بنیادبرانداز انقلاب در سرگذشت دولت‌ها و جوامع شد. با این همه به تصدیق اهل اطلاع، یکی از بزرگ‌ترین مورخان سده‌های اخیر رانکه بود و بحث درباره علم تاریخ‌نگاری و فلسفه تاریخ بدون توجه به کارها و نظریه‌ها و نفوذ وی مسلما ناقص و ناتمام خواهد بود. رانکه در 1795 در خانواده‌ای از کشیشان و حقوقدانان مومن به پروتستانتیسم به دنیا آمد. تحصیلات عالی خود را در رشته الاهیات و زبان‌شناسی تاریخی در دانشگاه لایپزیک به پایان برد. در نتیجه مطالعات روانشناسی و متاثر از هردر و بیش از همه فیلسوف ایده‌آلیست آلمانی شلینگ به تاریخ روی آورد. هنگامی که در دبیرستان تدریس می‌کرد نخستین اثر مهم او تاریخ اقوام رومی و ژرمنی انتشار یافت و سبب انتصاب وی به استادی دانشگاه برلین شد. در آن ایام در دانشگاه برلین، هگل استاد فلسفه بود، متکلم نامور، شلایرماخر استاد الاهیات بود، رانکه نیز به جمع ستارگان اول جهان اندیشه در برلین پیوست. در دیباچه کتاب مذکور رانکه نوشت: «وظیفه تاریخ داوری درباره گذشته است و آموزش امروزیان برای سودرساندن به آیندگان اما این کتاب مدعی چنین وظیفه خطیری نیست و تنها می‌خواهد نشان دهد که واقعا در گذشته چه روی داده است.» این عبارات بسیار معروف بیانگر هدف صریح رانکه، یعنی عینیت در تاریخ است. اما در عمل آشکار شد که نزد او معنای آنچه واقعا در گذشته روی‌ داده به‌مراتب ژرف‌تر و گسترده‌تر از رجوع محض به شاهدان عینی و اسناد و مدارک و سپس ردیف‌‌کردن وقایع است. رانکه پروتستانی مومن و دارای انگیزه بسیار قوی دینی بود و با الهام از آرای فلسفی شلینگ قصد داشت بفهمد خداوند در تاریخ چگونه عمل می‌کند. او عقیده داشت که خدا در همه جای تاریخ حاضر است و حضور مطلق ذات خداوند در رویدادهای بزرگ تاریخی آشکار می‌شود و مورخ باید بکوشد به راز حضور خدا در جهان پی ببرد. درست است که مورخ فقط باید به امور واقع بپردازد و آرای شخصی را به هیچ روی در تاریخ‌نگاری دخالت ندهد و باز درست است که مورخ به احیای گذشته کامیاب نخواهد شد مگر نوشته خویش را از معتقدات و برداشت‌های شخصی بپالاید، ولی مورخ در عین حال باید از امور واقع محض گذر کند و فراسوی آن به جست‌وجوی گرایش‌های عمومی و اندیشه‌های چیره‌گری برود که خصلت هر شخص یا نهاد از آنها مایه می‌گیرد. پس تاریخ بیش از وقایع‌نگاری است و مورخ در عین تحقیق در امور جزیی یا خاص هیچ‌گاه نباید از کلیت امور غافل بماند. هگل می‌گفت: «آنچه واقعی است، عقلانی است.» اما به نظر رانکه آنچه واقعیت را موجه می‌کند، تداوم تاریخ است. تاریخ تعیین‌کننده رویدادهاست، توجیه‌کننده آنها نیست. رانکه معتقد بود تاریخ از طریق شکوفایی هر فرد و هر قوم و هر دولت تحول می‌پذیرد. به نظر او چنین می‌رسید که از سده پانزدهم تا آن زمان که او قلم بر کاغذ می‌گذاشت هر یک از اقوام مختلف اروپایی به‌رغم اشتراک در سنت فرهنگی واحد، آزادانه تصوری متعلق به خود درباره دولت پدید آورده و پرورانده‌اند و این موید ادعای اوست. رانکه نمی‌پذیرفت که شرط استقرار نظم اجتماعی و ملی باید به اختلاف خصلت‌های هر قوم یا ملت مختلف باشد. او دولت‌ها را دارای بیشترین اهمیت تاریخی و آفرینندگان اصیل و معنوی ذهن آدمی و نهایتا نشات‌یافته از علم الاهی می‌دانست که در اساس، تکلیفی جز این ندارند که مستقلا به تکامل برسند و در ضمن قوانینی سازگار با روزگار خویش پدید آورند. مساله جزییت یا خصوصیت در تاریخ‌نگاری و رابطه آن با کلیت و عمومیت یکی از محورهای اندیشه تاریخی رانکه است و دامنه آن نهایتا به نسبت تاریخ با فلسفه کشیده می‌شود.
هگل معتقد بود تاریخ طبق قوانینی بالاتر و مستقل از تجربه‌های فردی و رویدادهای تاریخی خاص پیش می‌رود. رانکه این نظر را رد می‌کرد و عقیده داشت فرد غایت فی‌نفسه است. غرض او از جزییت، مغز وجود هر موجود است که یکتاست و باید با ادراکی معنوی یا روحی که از پوسته ظاهری می‌گذرد و به عمق جوهر فرد نفوذ می‌کند، شهودا دریافت شود. هر موجود فردی یا جزیی اگرچه متناهی است ولی جلوه‌ای یگانه از ذات نامتناهی ایزدی است. این نظر از طریق لایب‌نیتس و در نهایت به آرای عارفان آلمانی به‌ویژه شاعران سرزمین، یوهانس شفلر برمی‌گردد که نوشته بود هیچ ذره‌ای آنچنان خُرد و هیچ اخگری آنقدر بی‌فروغ نیست که خردمند جلال خداوند را در ژرفای آن نبیند. پس رانکه متکی به چنین سنت و سابقه‌ای است هنگامی که می‌نویسد: «هر عصری دارای رابطه مستقیم با خداست و در پیشگاه ایزدی بهره‌مند از حقوق برابر.» یا در جایی دیگر می‌گوید: «تاریخ در هر وجودی چیزی ناکران‌مند و ابدی می‌بیند که از خداوند منشأ می‌گیرد.» با این‌حال، رانکه چنان‌که پیش‌تر معتقد بود مورخ باید هم به کلیت و هم به جزییت بپردازد و امر جزیی و فرد فقط هنگامی به راستی شناخته می‌شود که با امر کلی ارتباط پیدا کند. در 1830 در یکی از نوشته‌های خود می‌گوید: «فقط آنگاه که به جایگاهی فراز آییم که کل تاریخ را از نظر بگذرانیم ممکن است به فهم فرد امید بندیم که در اصل و مبدأ و حیات کل شریک است. هر چه بیشتر می‌گذرد در این اعتقاد راسخ‌تر می‌شوم که در تحلیل نهایی هیچ چیزی به جز تاریخ عمومی نمی‌تواند نوشته شود.» در فاصله سال‌های 1852 تا 1868 توجه رانکه بر تصویرکردن عصرهایی متمرکز شد که بیشترین تاثیر را در پرورش و تکامل بشر داشته‌اند تا آشکار شود ملت‌های بزرگ چگونه به شخصیت بارز خود در تاریخ رسیده‌اند. در سلسله‌‌گفتارهایی در این سال‌ها رانکه این اندیشه را بسط داد که هر عصری بی‌همتاست و باید در نفس خویش بررسی شود و نه به‌عنوان پله‌ای برای رسیدن به عصر بعد. او نشان داد که برخلاف هردر و هگل معتقد به وجود اراده کلی حاکمه‌ای نیست که تکامل آدمی را از نقطه‌ای به نقطه دیگر هدایت کند و به هدفی تعیین‌شده برساند. به عقیده او خداوند همه عصرها را به یک چشم می‌نگرد و مورخ نیز باید چنین کند. مورخ ممکن است در هر عصر خاص برخی اندیشه‌های اصلی را تشخیص دهد که مردم به راهنمایی آنها پیش می‌روند اما دلیلی در دست نیست که پیشرفت یا رشد تکامل عمومی در تاریخ وجود داشته باشد. در تاریخ‌نگاری توجه رانکه عمدتا به اقوام لاتین و ژرمن از سده شانزدهم به بعد و خصوصا به تاریخ سیاسی یعنی مناسبات خارجی و نظام‌های حکومتی و اداری معطوف بود و چنان‌که گفتیم این امر سبب دست‌کم‌گرفتن عوامل اقتصادی و اجتماعی شد. ولی شاید در تبرئه رانکه بتوان چنین گفت تمرکز بر تاریخ سیاسی بعضا از این نتیجه می‌شد که عمده مآخذ و منابع در دسترس او سیاسی بوده و بعضا از این اعتقاد وی که کلید حفظ و حراست فرهنگ ملی، نگهبانی از هویت سیاسی است.
آثار رانکه، هر یک به تصدیق اهل فن، شاهکاری است از دقت وسعت پژوهش و شیوایی روایت که در آن کلاف پیچیده روابط سیاسی و دیپلماتیک از هم باز می‌شود ولی مسایل بزرگی که علت اصلی دگرگونی‌های بنیادی فضای فکری و اجتماعی و اقتصادی بوده، متاسفانه کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد. رانکه اعتقاد راسخ داشت هر ملت باید در تحکیم اندیشه معنوی و اخلاقی بکوشد که بنیاد شکل‌گیری آن بوده است و تداوم تاریخی آن ملت. از این‌رو، نهایت کوشش هر ملت یا دولت باید متوجه برکنارماندن از تاثیر عوامل و اندیشه‌های خارجی باشد تا خلوص ایده شکل‌دهنده به آن ملت محفوظ بماند. نیازی به گفتن نیست که چنین حوزه‌ای، حوزه‌ای سخت محافظه‌کارانه است و در این صورت هیچ دولتی را نباید با معیاری جز آنچه از اندیشه‌ها و ارزش‌های رسمی آن به دست می‌آید مورد داوری قرار داد و دولت حق دارد برای محفوظ نگاه‌داشتن خود به اقدامات فوق‌العاده و حتی خشن دست بزند؛ موضعی که حتی امروز پس از 150سال اساس کار دولت‌های محافظه‌کار و بنیادگراست. رانکه بزرگ‌ترین مورخ عینیت تاریخ بود اما در بن اندیشه و به‌رغم دانش پهناور و عمق پژوهش از دگرگونی‌های سیاسی و اجتماعی به‌ویژه از نهضت‌های انقلابی و رادیکال رویگردان بود و به همین جهت هرچه جلوتر می‌رفت فهم تغییرات فرهنگی و اجتماعی را دشوارتر می‌یافت. متاسفانه بسیاری از پیروان کلام مشهور او که پیش‌تر نقل کردم، این گفته را به غلط تعبیر کرده‌اند. مقصود رانکه از اینکه باید دید در گذشته واقعا چه روی داده است، این بود که مورخ در عین توجه دقیق به امور واقع و تحقیق در مدارک و اسناد هموراه باید در پی ترسیم چهره عمومی و بیرون‌کشیدن جوهره وقایع مورد بحث باشد. به علت این سوءتعبیر تاریخ‌نگاران در فرانسه، آلمان و آمریکا به او پشت کردند و به گفته یکی از دانشوران او را برای آنچه نوشته بود و سوءاستفاده دیگران از اندیشه او و آنچه ننوشته بود، مورد شماتت قرار دادند. با این حال در ارزش دستاوردهای رانکه تردیدی نیست و تحت تاثیر او بود که تاریخ‌نگاران اعتمادبه‌نفس افزون‌تر یافتند و بهتر توانستند به یاری پژوهش‌های علمی به فهم تاریخ جهان و برداشت عمیق‌تری از گذشته برسند.
 

مرگ لطفی برایم کابوس است (استاد شهرام ناظری)


مرگ لطفی برایم کابوس است (استاد شهرام ناظری)


شهرام ناظری: وقتی دور هم جمع می‌شویم که یکی از میان ما رفته


فرهنگ > موسیقی - فارس نوشت:

شهرام ناظری در مراسم یادمان محمدرضا لطفی گفت: مرگ محمدرضا لطفی را باور نمی‌کنم و نبود او برایم کابوس است.

مراسم یادمان استاد محمدرضا لطفی با حضور تنی چند از مسئولین فرهنگی و جمعی از هنرمندان در تالار وحدت برگزار شد.

در ابتدای این مراسم کلیپی با آهنگ‌سازی هوشنگ کامکار که به مناسبت درگذشت استاد لطفی ساخته شده بود پخش شد.

در ادامه این مراسم علی‌اکبر شکارچی به روی سن رفت و قطعاتی را با کمانچه نواخت. سپس شهرام ناظری با تشویق حضار به روی سن آمد و در سخنانی گفت: متاسفانه هر وقت جمع می‌شویم و وقتی سعادت دیدار پیدا می‌کنیم تقریبا به خاطر این است که موسیقی‌دانی از بین ما رفته و این مسئله خیلی در چند وقت اخیر تکرار می‌شود.

وی افزود: مثل اینکه قتل و عامی بین موسیقی‌دانان به وجود آمده، فکر می‌کنم در دیگر شاخه‌های هنری وضعیت به این‌گونه نیست و این خیلی برایم تعجب‌آور است.

ناظری ادامه داد: یکی از دوستان در زمان فوت مشکاتیان گفتند که ایشان دق کرد. این جمله برایم بسیار عجیب بود. چطور ممکن است هنرمند با آن خلاقیت بالا از موسیقی زده شود و دیگر به ساز دست نزند البته این واکنش برایم خیلی هم غیرطبیعی نیست. برای نسل ما که نسل آرمان‌هایی بودیم باید آنقدر می‌جنگیدیم تا مشکلات را از میان برداریم.

ناظری با اشاره به اینکه در سال‌های پایانی عمر مرحوم لطفی با او رابطه‌ای نداشته گفت: لطفی از کسانی بود که چیزی جز اعتلای موسیقی نمی‌خواست و آنقدر سر راه او مشکل پیدا شد که او مجبور به مهاجرت شد هرچند بعدها بازگشت و فعالیتش را از سر گرفت.

این استاد موسیقی ایران اضافه کرد: لطفی استاد کم‌نظیر و خستگی‌ناپذیری بود و در سخت‌ترین شرایط ایستاد و کار کرد. دوره اول کاری او به قدری پربار بود که همان کافی است تا در تاریخ موسیقی ماندگار شود.

ناظری یادآور شد: متاسفم از اینکه این گوهران از بین می‌روند و مسئولین و رسانه‌ها آنچنان که باید و شاید از حضور آنها استفاده نمی‌کنند. هنرمندان همواره زیر فشار بودند شاید همین فشارها سر باز کرده و این مرگ و میرها را به بار آورده است. چقدر باید طول بکشد که هنرمندی مثل لطفی و مشکاتیان به وجود آید. شاید ۱۰۰ یا ۲۰۰ سال آینده هم همانند آنها به وجود نخواهند آمد.

ناظری یادآور شد: از سال ۵۳ با لطفی آشنا شدم در آن دوره‌ای که با هم آشنا شدیم پیامی از جهان موسیقی می‌آمد و پیام آن زمان هنرمندانی را می‌طلبید که صاحب اندیشه و تفکر باشند و در عین حال نسبته به مردم و وضعیت جامعه حساسیت داشته باشند.

ناظری با اشاره به تشکیل گروه چاوش پس از انقلاب گفت: تشکیل گروه چاوش در واقع به نوعی رنسانس هنری در موسیقی ایجاد کرد و بسیاری از اساتید از جمله لطفی این اتفاق را رقم زدند. امروز شاید اگر همین نسل قدیمی نباشند هم عمق هنر موسیقی هم دیگر نباشد.

ناظری در پایان گفت: امیدوارم جوی به وجود بیاید که قدر آنها که زنده هستند بیشتر دانسته شود. ما باید از نبود اساتیدی جز لطفی، ذوالفنون و مشکاتیان درس بگیریم.

در این مراسم چهره‌هایی چون بیژن کامکار، اردشیر کامکار، محمود دولت‌آبادی، علی مرادخانی، داود گنجه‌ای، اردوان کامکار، مصطفی کمال پورتراب، حمیدرضا نوربخش و پیروز ارجمند حضور داشتند.